یادداشت های دکتر کوچولو

خانه دوست کجاست...
نویسنده : سایه - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
 

چند وقتیه که مبایلت خاموشه... می دونم که داری حسابی درس می خونی و نمی خوای کسی مزاحمت باشه.... می دونم که همین قدر که من دلم برات تنگه تو هم دلتنگ شدی... این روزها هر بار که یه آدم با لهجه اصفهانی رو می بینم نا خود آگاه یاد تو می افتم و دلم می خواد شمارتو بگیرم و صداتو بشنوم...

اولین روزی که دیدمت رو هنوز یادمه وقتی اومدی تو پانسیون  و یه عالمه  شادی و انرژی با خودت آوردی... یادش به خیر اون روزها که با مینا می نشستیم و ساعت ها حرف می زدیم و مینا سعی می کرد با لهجه تو حرف بزنه و تو مثل همیشه می خندیدی... یاد پرسه زدن هامون تو  بازارهای اون شهر جنوبی به خیر, وقتی تو بوی تند ماهی و سمبوسه شناور بودیم و به تمام شکلات فروشی های شهر سر می زدیم... دلم اون روزها رو می خواد و اون شبهایی که با هم تا ساعت سه شب بیدار بودیم ,تخمه و گز و چایی می خوردیم و حرف می زدیم و صبح وقتی می خواستیم کشیک رو تحویل بگیریم نمی تونستیم از رختخواب بلند شیم...

روزهای قشنگی بود با تو بودن و حالا هر وقت که صدای آدمی رو با لهجه اصفهانی می شنوم هواتو می کنم..

این پست تقدیم به تو دوست اصفهانی من که می دونم هیچ وقت اینجا رو نمیخونی....