یادداشت های دکتر کوچولو

دیوار
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
 

نشسته بودیم وسط شبستان روی پله ها... من هایدا می خوردم و مریم حرف می زد... از همه جا و همه چی.. و من گاهی به حرفهاش گوش می کردم و به آدمهای زیادی نگاه می کردم که در رفت و آمد بودن...

:می دونی کی بهم زنگ زد سایه؟

:نمی دونم؟ کی؟

:حدس بزن

:نمی دونم.. بگو

اسم تو رو که برد یه لحظه خشکم زد... سعی کردم بی تفاوت باشم...

:خوب چی می گفت؟

:زنگ زده بود برای خداحافظی, کارش درست شده بود... کلی حالتو پرسید و می خواست بدونه که چی کار می کنی؟ پرسید که هنوزم  همونجور با مزه عصبانی می شی؟ و گفت که از طرف من از سایه هم خداحافظی کن...

نمی دونم قیافه ام چه جوری شده بود که مریم ازم پرسید طوری شده؟ ولی من جواب دادم که نه چیزی نیست و مریم دوباره رفت سراغ باقی حرفهاش...

ولی من دیگه نمی شنیدم چی می گه... اصلا دیگه اونجا نبودم... از سایه هم خداحافظی کن؟ از سایه هم؟؟ ...با اینکه می دونستم می ری, با اینکه خیلی وقت بود که باهم حرف نزده بودیم ,ولی برام سخت بود که  پیغام خداحافظیتو از زبون یکی دیگه شنیدم .. باورم نمی شد که حتی بهم فرصت ندادی که برای آخرین بار صداتو بشنوم...

تو اون لحظه ,همونجا, وسط شبستان, یهو شدی برام یه عزیز از دست رفته... انگار که همونجا, وسط همون شبستان خاک شدی و من حالا باید به سوگت می نشستم... بعد از همه اون روزهایی که باهم داشتیم و بعد از اون همه خاطره ها...

:پاشو بریم سایه... دیر می شه

بلند شدم و رفتیم تو سالن کتابهای عمومی... رفتم تا شاید کتابی پیدا کنم که بهم یاد بده چه جوری از این به بعد زندگی کنم...