یادداشت های دکتر کوچولو

iums
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

می گم: یه حس بدی دارم... انگار هویتم رو ازم دزدیدن... انگاریه تکه از وجودم دیگه نیست...

می گه:چه کار از دستت بر می آد وایسا ببین چی می شه؟ مگه کار ما این روزها همین نیست؟

می گم: ولی اون همه خاطرات... اون هفت سال از عمرمو که اونجا گذروندم... انگاری یه نفر...

می گه: اووووووووو... انقدر مشکلات تو این مملکت زیاده که خاطرات تو توش گمه.. وقتی سوبسید ها رو برداشتن خودتم دیگه به خاطره فکر نمی کنی

چیزی نمی گم... راه گلوم  بسته است... می رم تو فیس بوک...پروفایل اکثر بچه ها به آرم دانشگاه تبدیل شده...

"...رخت باید بست از این در وطن خویش غریب"

می گه: اگه بگذارند... دیگه کجا بهمون ویزا می دن؟

 

پ.ن:این روزها هوای حوصله ام ابری است... کاش باران ببارد