یادداشت های دکتر کوچولو

دورها
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
 

یه روزهایی به قسمت اعتقاد نداشتم... برام معنی نداشت... ولی الان معتقدم که اون چیزی که بین من و تو گذشت, فقط تقدیر بود و بس...

نمی دونم چرا دعوتم کردی به اون جشن و نمی دونم چرا دعوتت رو قبول کردم... شاید اون خواهشی که تو چشمات بود و شاید می دونستم که این شاید آخرین روزهایی است که فرصت دیدنت رو دارم... 

دور از تو وایساده بودم و به تو نگاه می کردم که در جمع دوستات و خانواده بودی ... با همه عکس می انداختی و می خندیدی و من از دور نگاهت می کردم... ژست هاتو و اصرار دیگران که با تو عکس بندازند و تو زیر فلش هر دوربین بعداز هر بار که عکس می انداختی به من نگاه می کردی که در سایه بودم و به چشمات خیره شده بودم و به فاصله ای که بین مابود ...

گله ای از تو ندارم...از همون شب به تقدیر اعتقاد پیدا کردم وبه نشدنی ها...به اینکه هر دومون می دونستیم نمی تونیم کنار هم وایسیم و به لنز دوربین خیره بشیم و لبخند بزنیم...

مریم اومد کنارم و گفت: سایه چرا اینجا وایسادی بیا بریم تو سالن...با مریم رفتم و تو رو در میون فلش ها و عکس ها جا گذاشتم...

از من گله نکن.."تقدیر بی تقصیر نیست" خودت بهتر از من این رو میدونی...