یادداشت های دکتر کوچولو

virgin
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
 

از در که اومد تو به خودش می پیچید و ناله می کرد... دو تا خانوم با چادر عربی کشون کشون آوردنش تو اورژانس و رو یکی از تخت ها خوابید...رفتم بالا سرش... دختری بود شاید ١۵ ساله که اورژانس رو سرش گذاشته بود و بهم اجازه معاینه نمی داد...با دیدن شکم بر آمده اش پرسیدم:حامله ای؟

خانومی که همراهش بود و بهدا فهمیدم مادر دختره بهم توپید که: خانوم , دخترم باکره است... حامله چیه؟

 از شانس بد اون روز سونو گرافی نداشتیم ...براش آزمایش خون و ادرار نوشتم ولی مادرش اومد و گفت که نمی تونه ادرار کنه... گفتم اشکالی نداره با سوند ازش می گیریم... مادر بازم مخالفت کرد: خانوم دکتر, نمیشه سوند نگذارید...آخه بکارتش... براش توضیح دادم که ربطی به بکارتش نداره و خودش هم می تونه بیاد کنارمون وایسه... گفت که باید از پدرش اجازه بگیره...

بالاخره پدر هم اجاز داد و دختر رو کشون کشون بردیم به اتاق تزریقات...پرستار لباس دخترک رو درآورد و وقتی خواست محل سوند رو استریل کنه...

نمی تونستیم دوتامون باور کنیم ...منو پرستار فقط به هم نگاه می کردیم ... محل بکارت دختر سر جنین دیده می شد و دیگر هیچ... جنینی که آماده بود تبدیل به نوزاد شود... کمتر از ده دقیقه طول کشید تا دخترک, نوزادی سالم رو تحویل دنیا داد ... دختری از یک مادر پانزده ساله عرب, که تا لحظاتی پیش باکره بود...

                  

                 

                

 

پ.ن:هیچ وقت نفهمیدم مادر دختر می دونست که دخترش حامله بود یا نه... چون عکس العملش بعد از به دنیا آمدن بچه دیدنی بود...