یادداشت های دکتر کوچولو

در آغوش یک غریبه
نویسنده : سایه - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

اسمش ماجد بود...اهل جنوب...سیه چرده و به رسم همه جنوبی ها خوش مشرب... راننده شبکه بود و من و مینا رو از فرودگاه می برد به بیمارستان.... تو اون یک ساعتی که همسفرش بودیم راجع به همه چیز حرف می زد و راه رو بهمون کوتاه می کرد...یه بار که تنها و بدون مینا بودم برام از زندگیش گفت و از دختری که عاشقش بود ... دختری اهل یکی از شهرهای شمالی که ماما بود و برای طرحش به شهر ماجد آمده بود و این دو به هم دلباخته بودند... ماجد برام تعریف کرد که خانواده دختر حاضر نمی شوند که دخترشان تو یکی از شهرهای جنوبی زندگی کنند و ماجد هم نمی تونست کار و خونه و مادر تنهاشو ول کنه و پی دلش بره... ولی سخت خاطرخواه دخترک بود  و سالی دو بار به شمال مسافرت می کرد برای دیدن پنهانی یار و  به امید روزی بود که خانواده دختر موافقت کنند...

عید امسال وقتی یاسی بهم گفت که ماجد داره ازدواج می کنه یه لحظه خشکم زدم...بهش زنگ زدم و اولین سوالم این بود:عروس خانوم شمالیه؟

صداش غمگین شد وگفت که نه و عروس یکی از همشهری ها و از اقوام دورشونه... نمی دونستم چی بگم..احساس کردم معذبش کردم و غمگین و غم صداش از میون  گوشی تلفن بهم سرایت کرد...

آخرین بار که دیدمش سه ماه از ازدواجش گذشته بود و مثل همیشه همون ماجد خندون و خوشحال بود ... ولی لحظات آخر وقتی نزدیک فرودگاه شدیم ازم پرسید کی شمال میرم؟ و گفت هر وقت که به فلان شهر رفتی سلام من هم به همه شمالی ها برسون

دلم از حرفش گرفت...بهش گفتم:ماجد فراموش کن... این بهترین راهه ولی ماجد گفت که نمی تونه فراموش کنه ,که خیلی باهاش خاطره داره و خاطره ها هیچ وقت فراموش نمی شن... و وقتی این رو می گفت نگاهش رفت به دورها ... به جایی نا معلوم...

وقتی می رفتم به همسر ماجد فکر می کردم ... زنی که هر شب خودش رو به دستان مردی می سپاره که فکرش و روحش فرسنگها از آنها دورتر و شاید در یکی از شهرهای شماله..