یادداشت های دکتر کوچولو

صدای تو...
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
 

به بهونه دندونم بهت زنگ زدم... وقتی گوشی رو برداشتی بهم گفتی الان تو دهن مریضم و گفتی که بهم زنگ می زنی...

خوشحال بودم که دوباره صداتو می شنوم و بعد از مدتها با هم حرف می زنیم... خودت می دونی که اگه این بهونه نبود بهت زنگ نمی زدم و رابطه ما هنوز همون اس ام اس هایی بود که گاها به بهانه تبریک عید بهم می زدی....

با حوصله به حرفهام گوش دادی و با جزییات برام دقیقا توضیح دادی که چی کار کنم و بعد دعوام کردی که چرا درست مسواک نمی زنم... دوست داشتم بیشتر بهونه باشه برای حرف زدنم با تو... دوست داشتم بیشتر حرف می زدی و من گوش می کردم به صدات و می رفتم به دوران دانشگاه و اون موقع ها که بازم با همین دقت و وسواس بهم توضیح می دادی که باید چه تخصصی بخونم...

موقع خداحافظی دوباره ازم خواستی که اگه بازم مشکلی داشتم بهت بگم و من هم فقط ازت تشکر کردم ولی نگفتم که دلم برات تنگ شده  و نگفتم که حیف که رفتی و حیف که مدت هاست که ندیدمت...

و نگفتم  که این زنگ بهونه ای بود برای شنیدن صدای گرمت...