یادداشت های دکتر کوچولو

عادت
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 

چه چیزی می تونه سخت تر از خدا حافظی کردن از تو  باشه؟ وقتی می خوام برم و چشم های هر دو مون اندوهگینه و تو طبق معمول قرآن و یه کاسه آب برای لحظه تلخ خداحافظی آماده کردی...

وقتی اندوه چشمامو می بینی بهم می گی هنوز عادت نکردی؟ مگه می شه به این لحظه ها عادت کرد؟ حتی اگه تا بی نهایت این لحظه تکرار شه  و حتی اگه این بار هزارم باشه که دارم میرم و تو برای بار هزارم داری با اندوه چشمات و بوسه هات ازم خداحافظی می کنی.

و من اون لحظه که دارم ازت جدا می شم و تو  ازم دورتر و دورتر می شی یه چیزی تو گلوم بزرگ و بزرگتر می شه و من سعی می کنم قورتش بدم پایین... فقط سعی می کنم... عینک آفتابیمو به چشمم می زنم...  برای اون لحظه هایی که نتونم قورتش بدم...