یادداشت های دکتر کوچولو

changing
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

ازم پرسید"سایه... راسته که تو از من بدت می آد؟ راسته که گفتی طبقه اجتماعی آدمها برام مهمه و نه چیز دیگه؟"

یه لحظه جا خوردم... سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم تا از صورتم چیزی رو نفهمه. آخه حرفهاش راست بود... ولی اینها حرف های ترم یک بود... مال زمان هجده سالگی... مال اون روزایی بود که هنوز درست نمی شناختمش...هون روزایی که با سر بالا و بدون نگاه چشمی از کنارم رد می شد و بهم سلام نمی کرد... از دوره دبیرستان می شناختمش... اسمش تو همه کلاسهای کنکور بود و بس که همه درصد هاش رو خوب می زد همه معلم ها رو اسمش قسم می خوردن... حالا بر حسب اتفاق با هم همکلاس شده بودیم... من و اون...

و بعد چند سال همکلاسی بودن و بعد از اینکه من شناخته بودمش و اون دیگه همون پسر مغرور دیروز نبود کنارم نشسته بود و این ها رو ازم می پرسید...

آب دهنم رو قورت دادم  و گفتم "کی این ها رو بهت گفته؟"

اسم طرف رو که برد یه خورده خیالم راحت شد...چون آدم خوشنامی نبود و می تونستم یه جور ماست مالی کنم... نمی دونم باور کرد یا نه ولی احساس کردم که آروم شد...یه کم با هم حرف زدیم و سعی کردیم سو ء تفاهم های بینمون رو حل کنیم و اون سعی کرد یه کم از بچه های دانشگاه برام بگه و غیر مستقیم بهم حالی کرد که با بعضی ها نباید زیاد قاطی شم.... نمی دونم چرا این هار و می گفت ولی خوشحال بودم که خوشحاله و همین کافی بود...

سال آخر بودیم که یه دفعه تغییر رشته داد هم رشته و هم شهرشو... رفت یه رشته دیگه و از نو شروع کرد... هیچوقت برام توضیح نداد که چرا این کار رو کرد... چرا در یه قدمی فارغ التحصیلی دست از همه چی کشید و رفت...

 دوستهای صمیمیش می گفتن شاید می خواست چیزی رو یا کسی رو فراموش کنه...