یادداشت های دکتر کوچولو

یاد ایام...
نویسنده : سایه - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
 

می نشستی روبروم... من جزوه هام جلوم پهن بود و سرمو ساعتها می اندختم روشون... تو واسه من غصه می خوردی که چرا انقدر درس دارم ... بعدش بهم می گفتی که"  نباید می رفتی پزشکی مادر جون... باید یه رشته سبک انتخاب می کردی" و من در جوابت فقط لبخند می زدم و همونجور که سرم پایین بود دنبال اسم باکتری ها تو جزوه ها می گشتم و تو طبق روال همیشه شروع می کردی...

اول از شوهرت می گفتی که چقدر جوونیهات اذیتت کرده و بعد از پسرت که روزهاست بهت سر نمی زنه... بعد از دخترهات می گفتی و کارهایی که می کنند و نمی کنند و بعد یاد مادر از دست رفته ات می افتادی و وقتی اسم داداش جوون مرگ شده ات رو می آوردی هق هق می کردی و اشکهات می ریخت پایین... و من هم گاهی همونجور که سرم رو جزوه ها بود اشکهام می ریخت روی اسم باکتری ها و آنتی بیوتیک ها...

بعد می اومدم سرمو می گذاشتم رو دامنت... و تو برام آواز به زبان ترکی می خوندی که زبان مادریت بود و بعد برام معنی می کردی:

"دخترم... دختر شیرینم..."