یادداشت های دکتر کوچولو

بهونه
نویسنده : سایه - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

نشسته بودی روبروم... داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم... بهم گفتی:می دونی سایه... من تو رو از مامانت هم بیشتر دوست دارم... بهت لبخند زدم... تو لبخند نزدی ولی چشمای محزونت خندید و یه لحظه تمام چین های صورتت پر شد...

حالا بعد از این همه سال هر بار یاد طنین صدات لرزونت می افتم و اون چشمها... بی اختیار قلبم خالی می شه...