یادداشت های دکتر کوچولو

حجله
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
 

تو درمانگاه نشسته بودم. یه خانوم و یه دختر جوون با چادر عربی اومدن تو. دختر جوون اومد و نشست روی صندلی کنار من...خانوم مسن تر شروع کرد به صحبت. لهجه غلیظ عربی داشت و به سختی فارسی حرف می زد:"این دختر من, دو روز دیگه عروسیشه! ولی چون شب عروسی قاعده می شد بهش قرص دادیم که قاعده نشه! الان سرگیجه و حالت تهوع داره..."

نگاه به دخترک کردم. به چشمام نگاه نمی کرد و سرش پایین بود. خیلی جوون بود برای اینکه عروس دو روز دیگه باشه. از مادرش پرسیدم:"چند سالشه؟"

:"١۴ سال"

بی اختیار پرسیدم:زود نبود؟ و قبل از اینکه منتظر جواب بشم دوباره پرسیدم: خودش خواسته یا شما؟

صورت مادر درهم رفت. ولی بلافاصله لبخند تلخی زد و بدون اینکه جواب سوال منو بده گفت: از دیروز هیچی نمی خوره و همش تهوع داره...

فشار دخترک نرمال بود ولی رنگ پریده بود و از نگاه به من اجتناب می کرد. به مادرش گفتم:اینا همش عوارض قرصهاست... خیلی کم سنه و هنوز به قرص عادت نداره... اگه حالش بدتر شد باید قطعش کنه.

مادر دوباره لبخند تلخی زد و گفت:"فامیلهای شوهرش غریبه هستن و شب عروسی پشت در وای میسن. نمیشه که قاعده باشه..."

گفتم:" بهر حال چاره ای نیست. در نهایت تا دو روز دیگه بخوره که عروسیشه و بعدش اگه هنوز تهوع داشته باشه باید قطع کنه"

بعد تو دفترچه اش قرص ضد تهوع و مولتی ویتامین نوشتم تا شاید حالشو بهتر کنه...

دخترک و مادر رفتن و من به این فکر می کردم که تو قرن بیست و یک هنوز دخترهای ١۴ ساله رو به حجله می برن و هنوز یه جماعتی پشت در اتاق منتظر شنیدن صدای نجابت هستن...

 

مرا پناه دهید ای اجاقهای پرآتش_ای نعل های خوشبختی_

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو و قطره های خون تازه می آراید...