یادداشت های دکتر کوچولو

نیکو
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نمی دونم خواب بودم یا بیدار... حتما خواب بودم.. توی راهروی دانشکده وایساده بودیم. امتحان پاتولوژی عملی داشتیم و من با استرس زیاد منتظر بودم گروه قبلی از امتحان بیان بیرون.. تو اون شلوغی و ازدحام بچه ها صداتو شنیدم. مطمئن بودم صدای خودت بود..با همون طنین همیشگی صدام زدی:سایه...

برگشتم . خودت بودی با همون لبخند آشنا و همون چشمای شاد.. باهمون مقنعه وپالتوی مشکی و طوسی.. هیچی نگفتی.فقط نگام می کردی.نمی دونم چرا منم ساکت بودم .. شاید تازه به عمق دلتنگیم پی برده بودم. دستتو آوردی جلو و دستمو لمس کردی و موجی همه وجودمو گرفت...

از خواب پریدم...روبروی تلویزیون جلوی کولر دراز کشیده بودم.. هنوز همه تنم ملتهب بود و جای دستاتو تو دستم حس می کردم...

ممنون که به خوابم اومدی و باز هم بیا و این خلا ای که تو این روزهامه با اومدنت پر کن... من هنوز هم همون سایه ام...با همون شور و حال قدیمی که بعد از رفتن تو تا بالینت تو نجف آباد اومدم ولی حتی اومدن به اونجا هم نتونست آرامش قبل از رفتنتو بهم برگردونه...

باز هم به دیدارم بیا...

 

...ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

وپشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.