یادداشت های دکتر کوچولو

بعد از تو
نویسنده : سایه - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
 

هنوز هم گاهی فراموش می کنم که دیگه توی اون خونه نیستی تا وقتی زنگ بزنم بیای دم در بغلم کنی و  بگویی اومدی سایه جانم؟ تا وقتی از خواب بلند می شم تو را ببینم که روسریت را پهن کرده ای روی زانوهایت و موهای سپیدت را شانه می کنی و می بافی و زیر لب آواز می خوانی....هنوز هم وقتی خانوم پیری را معاینه می کنم با فشار خون بالا تصویرت جلوی چشمانم جون می گیرد با اون نگاه مهربون و چشمان خسته و انگار خودت هستی که نمی خواهی بیمارستان بروی نمی خواهی دارو بخوری....می خواهی همونجا توی همون خونه قدیمی باشی تا بمیری همون خونه قدیمی با حیاط بزرگ و حوض پر آب که مامانم رو اونجا به دنیا آوردی همون خونه ای که جوونی ات رو اونجا گذروندی و همونجا پیر شدی...همون خونه ای که من و نیلوفر دور حوضش بازی می کردیم و از درخت چنارش تاب می خوردیم همونجایی که روزهای آخر عمرت بارها ازش بیرون رفتی بدون اینکه حتی نشانی اش را به خاطر بیاوری.....هنوز هم فکر می کنم  مراقب من هستی وقتی از خیابون رد می شوم و یا بوی پیراهنت رو حس می کنم وقتی غصه دارم و گریه می کنم....می دانم که همین طرفها هستی جایی نزدیک به من...خیلی نزدیک....