یادداشت های دکتر کوچولو

آرزوها
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

دراز کشیده ام روی کاناپه...و فکر می کنم...حالم خوب نیست و نمی دانم از pms ئه این حالم یا نه...خودم هم گاهی قاطی می کنم و نمی دونم این بدی اوضاع واقعیت داره یا کار استروژن و پروژسترونه که من اینقدر سگم...انگشتهایم رو کلافه می کنم توی موهام محمد نوری می خونه:

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این غافله ما رو تو خواب جا بذاره

:دیشب خواب دیدم که رفتی که تنهام گذاشته بودی...تو خواب حالم بد شد سایه...

می خندم می روم توی بغلش و گودی گردنش رو می بوسم...دستهاش میره لای موهام

:اگه بری؟

:نمی رم...اگه برم با تو می رم

شک داره به حرفهام و می خونم این تردید رو تو نگاهش...این میل به تصاحب به مالکیت حالم رو بهم می زنه....نمی خوام پرهام قیچی بشه...می خوام خودم نپرم

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تارو

ببره از اینجا و اونور آبها بذاره

:دلم برات تنگ شده

:من هم همینطور

:کی میای؟

:معلوم نیست

:راحتی اونجا پری؟

:آره همه چی خوبه...خیلی خوب ...امنیت..آرامش..احترامی که هیچ وقت اونجا نداشتم...ولی دلم خیلی تنگ میشه ...تو چیکار می کنی؟

نمی گم چیزی بهش ولی شاید برم یه روستای دور شمالی تو دل جنگلها پزشک خانواده بشم....یا شاید هم جنوب...دلم می خواد یه جای دور باشه خیلی دور...شاید هم امتحان MCQ بدهم...یا USMLE...ولی ویزا نمی دن که...مگه مینا نیست...هر دو تا step را هم پاس کرده.... پس بیتا چجوری رفت؟  با کمک مامانش پذیرش گرفت از کنگره رادیولوژیستها...حالا مامان من: می خوای بری که چی؟ باید اقدام کنم...یه کاری کنم ....شاید بمونم همینجا ولی اینجا مردابه...خفه میشم توش...

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

نگاه می کنم به پاهام....انگشت کوچیکه پام هنوز درد می کنه ...تازه داره جوش می خوره امروز بعد از دو ماه کفش پوشیدم ....خونه سعید اینا...مونا که می رقصید یاد تو افتادم شب نامزدی نیلوفر وقتی می رقصیدی...با همون آهنگ می رقصید که تو اون شب می رقصیدی ....حالا کجایی؟ اصلا یادمی؟ بعضی لحظه ها همیشه باهاتن...مثل زندان می مونن....میان جلوی چشمت....  هنوز یه راهی هست واسه موندن...یه نقطه است...کوچیکه و دوره....خیلی دووووور

تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت

سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره

بوسه های مدام...طعم سیگار...طعم نعنایی دهنت....هوا سرده ...بوسه های داغ...عاشقانه ها....دلم آغوش می خواهد...امن باشد و به اندازه دستهای تو که گم شوم توش ....حالا دیگه نمی تونم فکر کنم که بدون تو باشم....تا کی؟ نمی دونم...نهایتشو نمی دونم...ولی یه آخری داره ...حتما داره

 بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه دنیا همیشه منو تنها بذاره

خوندمش...بغض کردم....فکرهای خوبی راجع بهش نداشتم..ولی وقتی خوندمش نظرم عوض شد...دلگیر شدم از خودم...از فکرهام... کاش ببخشه من رو...یه دیوار دور خودش کشیده ...نمیشه بهش نزدیک شد....ازم دوره...کاش می دونست داره اشتباه میکنه....کاش می دونست بعضی واژه ها حرمت دارند.. بعضی حرفها بعضی رابطه ها تعهد میارن ...کاش می دونست کسی که مرد دیگه مرد...کسی که رفت دیگه رفت...کاش می فهمید

می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

:میگه سایه...اونجا یه پرنده است ببینش...نگاه می کنم دوره...عینکم رو نیاوردم....چشمهام فقط یه سایه می بینه که پر زد و دور شد و رفت....

رفت.......


 پ.ن1:اینها افکار آشفته دختری است پر از تردید, که بین پزشک بودن ,معشوق بودن ,عشق ورزیدن ,ماندن و یا رفتن بارها تکرار می شود....

 پ.ن2:عنوان نام آهنگ محمد نوری که در متن نوشته شده است