یادداشت های دکتر کوچولو

سایه
نویسنده : سایه - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

میل نوشتن از تو را دارم هرچند ذهنم می گوید می نویسی که چه..ذهنم موجود عجیبی است..مرتب با من کلنجار می رود..دستور می دهد..امر می کند...ولی میل من به نوشتن از تو وقتی که جنجال به پا می کند کم میآورد...می رود یک گوشه و منتظر می نشیند...

آنچه بین من و تو گذشته حالا دیگر معنای غریبی می دهد...حالا  دوستان متفاوتی داری که لحظه هایت را با آنها رنگی می کنی....آدمهایی که خیلی متفاوت از من هستند و بیشتر شبیه بخشی از تو که من هرگز ندارمش...حالا دیگر احساس می کنم که مجالی نیست برای لحظه های من و تو و این بوی غریبگی و این اشتیاق بودنت با دیگران آزارم می دهد ولی این هم شاید بخشی از زندگی باشد که باید ازش عبور کرد...باید یادش گرفت و فراموشش کرد...تصویر تو برای من هنوز هم همان آدمی است که روز اول شناختمش...با همان تفاوتها...خنده های بی پروا و خوش صحبتی ها...همان کسی که می توانست ابعاد دیگر مرا ببیند قبل از اینکه خودم هم بدانم...

شاید تو خودت ندانی که برای من ارزش مبارزه رو داشتی...ارزش اینکه بخواهم بودنم را با تو به چالش بکشم ولی وقتی تصویرت رو می بینم زیر نور آفتاب وقتی بدون منی و خوشحالتر از همیشه می درخشی ترجیح می دهم در سایه بمانم تماشایت کنم...از دور مراقبت باشم و ستایشت کنم... برایت از همانجا گاهی دست تکان دهم....و وانمود کنم که همه چی آرام است و آفتابی....

اگرچه هیچ وقت نفهمیدم نقش خودم را در زندگیت ولی همین که گاهی احساس کنم دوستم داری کافی است .... نمی دانم شاید هم حالا که در سایه ات ایستاده ام خیلی آهسته وارد لحظه های گذشته ات بشوم...گذشته هایی که می شکنند و خیلی آرام محو می شوند...