یادداشت های دکتر کوچولو

برف می بارد.....
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

دیشب دوباره خوابت رو دیدم....هزار حرف شاید باشد که در خواب  بتوانم بگویمت ولی در بیداری نه....در بیداری نمی خواهم که دوباره سر حرفها را بگشایم تا دوباره مثل یه کلاف تو درتو مرتب به هم بپیچد....شاید اگر هنوز همان آدم یک سال پیش بودی با همان قلب بزرگ و دل مهربان می توانستم بی معطلی گوشی را بردارم و بهت زنگ بزنم ولی الان  بعد از این همه, این سکوت سردی که بینمان جاری شده را ترجیح می دهم...با اینکه دلم برایت تنگ می شود و هر بار که موزیک ها و فیلم های مشترکمان را می بینم بغضی گلویم را فشار می دهد...آن پوستر back street boys که هنوز روی دیوار اتاقت هست و یادگار زمان تینیجریمان و  دی وی دی فیلم آخرین سامورایی روی میز کامپیوترت وقتی اولین بار به اصرار تو و با تو دیدمش و لحظه های زیادی که با هم داشتیم که هر کدام هزار خاطره است....می دانی گاهی فراموش می کنم که زمان بعضی آدمها را عوض می کند...انقدر که می توانند بی رحم شوند و پشت پا بزنند به تمام دلایل عزیزی که برای با هم بودن دارند و شاید داشته اند....انقدر می توانند زخمی ات کنند که گاهی دلت حتی در خواب هم نخواهدشان....

 در همه لحظه هایی که نیستی و این جای خالیت زخم می زند به کسانی که دوستشان دارم همیشه آرزو کرده ام که روزی افسوس نخوری و پشیمان لحظه های رفته نشوی...که هرگز بر نخواهند گشت و گاهی هرگز بخشیده نخواهند شد....می دانی حتی رفتن و دل شکستن هم آیینی دارد و اونجور که تو رفتی و دل همه را شکستی رسمش نبود....