یادداشت های دکتر کوچولو

گذر.....
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 

می پرسم هنوز ترک نکردی؟..پک عمیقی به سیگار می زند و می گوید:"ترک عادتهای بد انگیزه های خوب می خواهد"...می دانم چرا این جمله رو گفت...اینجا و در این زمان..می خواهد پرتم کند به اعماق یک خاطره دور...به روی خودم نمی آورم....می گویم:هنوز انگیزه های خوب پیدا نکردی؟...پوزخند می زند....ساکت می شویم برای چند لحظه و بعد او سکوت را می شکند از قدیمها حرف می زند و دوستهای مشترکمان و از خونه پدریش و از خاطره ها و گذشته های مشترک و من ساکتم و نگاهش می کنم...می پرسد:هنوز هم عصبانی می شوی؟ ...پوزخند می زنم...می گوید خدا به داد مریضهایت برسد...لااقل برای اونها عصبانی نشو...و می خندد...بعد می گوید:خیلی عوض شدی سایه...می پرسم بهتر شده ام یا بدتر؟ می گوید: بزرگ شدی....من می خندم و فکر می کنم که حتما انتظار داشته همون دخترکی رو ببیند که روزگاری باهاش دوچرخه سواری می کرد و یا همون دخترکی که هرازگاهی او به کتابهای شعرش می خندید....دوباره ساکتیم...و موسیقی ملایمی که بینمان جاریست کمک می کند به هضم سکوت...و او دوباره شروع می کند به حرف زدن...اینبار از کارش حرف می زند با جزییات و از برنامه هایی که در آینده دارد و ار آدمهای زندگیش و من وانمود می کنم که گوش می دهم و فکر می کنم که این همه سالها که ندیدمش او هم عوض شده....ظاهرش...حرف زدنش و حتی افکارش...تنها چیزی که در همه این روزها ازش باقی مانده نگاهش است...نگاهش همان نگاه  پسرکی است که روزگاری با من دوچرخه سواری می کرد ...با من دنبال سنجاقکها و پروانه ها می دوید و به کتابهای شعر من می خندید.....