یادداشت های دکتر کوچولو

برای دوستی با رفاقت افسانه ای
نویسنده : سایه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
 

تو که پشت پلکهات ستاره داری....تو که چشمهات مشکیه آدم رو یاد شب یلدا میندازه....موهات بلنده آدم رو یاد چهل گیس ...تو که با ما کلی سَر و سِر داری و ما با تو.... تو که رو یه تخت با ما تا خود صبح خوابیدی....تویی که با من خندیدی با من گریه کردی....تویی که نصف ولگردیهای کوچه خیابونت با من بوده....که اگه هنوز ببرمت کافه و یه کیک خامه ای برات سفارش بدم دست و پاهات شل میشه....یعنی میشه یه روز بیای دوباره بریم خیابونهای همین شهر رو با هم متر کنیم....بشینیم تو کافه محبوبمون و اسپاگتی بخوریم....میشه دوباره با هم قصه ببافیم تا خود صبح و  من باشم و تو و ستاره ها و یه عالمه رفاقت که مال خودمون بود و بس...

راستش دلم گرفته از همه نبودنها و جای خالیت توی خیابانهای آشنای این شهر...می ترسم از این فاصله ای که از هم گرفتیم....از این کوهها و دریاها که بین من و توست و از این دوستهای خارجی ات....نکند حالا که می خوای برگردی تو هم عوض شده باشی؟!!