یادداشت های دکتر کوچولو

سخن رنج مگو ...
نویسنده : سایه - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٦
 
به شدت دلگیرم و پناهی جز اینجا ندارم ... صفحه سفیدم که حکم چاهی که بتوانم سرم رو درش فرو کنم و فریاد بزنم و اشک بریزم هرچند که فکر می کنم به حد غایت الکن شده ام در نوشتن و قلمم نابارور است و عاجزم از به صفحه کشاندن کلمه هایی که روز و شب در سرم رژه می روند دلتنگم و اشکم دم مشکم است صدای ناله مریض هایم امان رو بریده و.دوری های مکررم از پسرم -هرچند کوتاه و موقت - در شب های طاقت فرسای کشیک خسته و ازرده ام کرده دلم سفر می خواهد و بی زمانی و فراموشی دلم نوشتن می خواهد کاش دوباره بتوانم بنویسم از رنجهایم و دوباره خودم شوم کاش دوباره سایه رو پیدا کنم
 
 
ا
نویسنده : سایه - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳
 
ابرهای همه عالم در دل من شب و روز می گریند
 
 
پست آخر
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
 

۱. دختر جان چقدر عوض شدی....چرا دیگر نمی شناسمت...چرا گاهی عین احمقها می گویم نه..امکان ندارد این آدم تو باشی ...مگر می شود یک نفر انقدر عوض شود..آدمی که تمام دوران بلوغ و تینجریت رو هر روز با او‌گذراندی رو انگار دیگر نمی شناسی....چی تو رو انقدر عوض کرده؟ مهاجرت....دوستان جدید...ازدواج...تحصیلات...پول....نمی دانم...فقط می دانم دیگر آن دختر ده سال پیش که با عینک و موهای فرفری و روپوش سورمه ای کنار من می نشست و ساعتها راجع به کتابهایی که خوندیم و فیلمهایی که دیدیم حرف می زدیم تو نیستی....چرا من از این موضوع آزار می بینم؟ چرا برام انقدر سخته که یکی از مهمترین دوستهای کودکیم رو انگار از دست داده ام؟ یه خلا ....یه خلا بزرگ گوشه قلبم در حال بزرگ شدنه هربار که حرف می زنی.....هر بار گروهی چت می کنیم....هربار که یادم میفته که دیگه این آدم تو نیستی...چرا نمی توانم هضم کنم؟ چرا مثل خودت - با ادبیات جدیدت -نمی توانم یک به ت..مم بگویم و بگذرم؟ چرا به این ف جدید عادت نمی کنم؟ برای دیگران هم از دست دادن دوست دوران بلوغشان همینقدر رنج آور است یا من احمقم؟

 

۲.امروز بعداز ظهر توی گشت و گذارهای فیسبوکیم رسیدم به عکس تو...ایستاده بودی خندان کنار یک پسر هندی با روپوش سفید وسط یکی از بیمارستانهای بوستون...مدتها بود که یه عکس جدید ازت ندیده بودم..برخلاف همیشه نه دلم برات تنگ شد...نه هوای اون لبخند آشنات کرد....انگار که سالهاست با هم غریبه شدیم....دیگر نه دلم خواست که پیشت باشم نه دلم خواست که برگردی تا لحظه ای ببینمت...انگار سالهای زیادی از اون لحظه توی نمایشگاه کتاب گذشته...همون روزی که فهمیدم بدون خداحافظی و فقط با یه پیغام به یه دوست رفتی...همون روزی که فکر کردم برای همیشه برام مردی....ولی نمرده بودی....روزهای زیادی رنج کشیدم...این وبلاگ رو هم برای همین باز کردم....هر پستی..هر خاطره ای که ازت نوشتم ...بخشی از رنجهایم رو سپردم به دست باد...این وبلاگ برای من به منزله درمان بود...با نوشتن تو و تمام خاطراتت رو از خودم بیرون کردم...شاید حالا وقتش باشد که در این وبلاگ رو ببندم و بروم....شاید باید این آخرین پستم باشد....هرگز از نوشتن دست نکشیده ام...بنابراین شاید وقتی دیگر...جایی دیگر شروع کنم به نوشتن...خدا می داند

۳. ممنون که تحملم کردید...فعلا خانه جدیدی ندارم ولی مطمئنم که اینجا دیگر نخواهم نوشت....شاد باشید

 

۲.


 
 
روزگار
نویسنده : سایه - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
 

دلم؟! نه نپرس از دلم....

گلایه؟! نه مجالی نیست برای گلایه...

من؟! پیدایم کن دوباره

میم؟! همه چیزم در لبخندش خلاصه شده..وای از روزی که برود...وااای

تو؟! نزدیکم بمان

 

عشق؟! بگذریم...باشد؟!


 
 
فانوس
نویسنده : سایه - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
 

داری انقدر دور می شوی که در خیالم هم دیگر دستم بهت نمی رسد....


 
 
موسم دلگیری است
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦
 

پنج دقیقه فقط پنج دقیقه چشمهامو ببندم...پنج دقیقه کنارت دراز بکشم...بوت کنم.....پنج دقیقه خودم رو لوله کنم زیر پتو....پنج دقیقه به هیچی فکر نکنم.... مطلقا هیچ....نه کاری ...مسوولیتی...درسی....شغلی....آینده ای...پنج دقیقه رها باشم....آزاد باشم....در یک بی زمانی بی مطلق

پنج دقیقه - فقط- فراموش کنم که مادر هستم


 
 
واسه دیدن تو داره میره دلم
نویسنده : سایه - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
 

کاش وقت رفتنت زنگ نزنی....کاش دلت نخواهد که  با من وداع کنی (آن هم از نوع تلفنی)...کاش صداتو نشنوم وقت رفتنت....بعد از این همه توانش را ندارم....چطور توضیح بدهم؟ چطور بنویسم؟ بغض را مگر می شود نوشت....بغض لعنتی را چطور نگه دارم تا آخر تماست....چطور مراقب باشم که صدایم نلرزد؟ که بغضم نشکند...که نشنوی صدای شکستنم رو...که نفهمی  له می شوم اینجور وقتها..کاش زنگ نزنی...کاش وقتش که شد بروی  بدون وداع همانطور که الف و ر و ف رفتن.... نمی توانم تظاهر کنم ....نمی توانم برایت آرزو کنم که موفق باشی....نمی توانم نگویم که دلم تنگ می شود....نمی توانم توضیحش دهم حتی...نمی توانم بنویسمش....

کاش زنگ نزنی....کاش نشنوم صداتو....کاش بروی بدون وداع حالا که رفتن و دور شدن را انتخاب کردی


 
 
تو خود حجاب خودی...
نویسنده : سایه - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
 

یک ماه است که ندیدمت....وقتی در دورهمی های هفتگی غیبت می کنی کلافه و عصبی می شوم....فکر اینکه حرفهایی هست که باید این هفته به تو بگویم و تو نیستی که بشنویش غمگینم می کند....عجیب است که انقدر می فهمی مرا...یک ماه است که ندیدمت... حرفهای یک ماه رو خورده ام ...قورت داده ام....حرفم رو که قورت می دهم سایه دیگری می شوم....مشوش و پریشان....خودت نمی دانی که چقدر نقشت در زندگیم پررنگ است...چقدر به حضورت هرچقدر کوتاه در زندگیم نیازدارم....زندگی من پر شده از چین و شکن هایی که بلد نیستم صافشان کنم...پر از لحظه هایی از خوشبختی که من فکر می کنم لیاقت هیچکدامشان را ندارم....پر از آرزوهایی که فکر می کنم بر باد رفتن و گم شده اند...من خودم را گم کرده ام دخترک...سایه را...تغییرات زندگیم از من سایه ای ساخته که بهشتش را گم کرده است و همه امیدش به این حرف زدنهای هفتگی با توست...

زندگی چالش بزرگی پیش رویم گذاشته...باید بتوانم از خودم عبور کنم ...دعا کن تا از پسش بر بیایم


 
 
همه رفتن...
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
 

یک. برو دختر موفرفری...تو هم برو...تو هم با ما نبودی...حرف و ذهن و نفست با ما نبود....از همون هفت سال دوران مدرسه با ما نبودی...جایت خوش..ایامت به کام...با ابن همه دلتنگت می شوم...حس اینکه رفته ای خیلی دور به جاییکه الان تابستان است غمگینم می کند...با این همه خوش باش...سهم تو مثل همه دوستانم رفتن باشد و سهم من مثل همیشه ماندن...

دو.اینجا نوشتن برایم سخت شده..چرایش را نمی دانم یه حس غریبگی با خانه چهارساله ام دارم انگار که نمی شناسمش...شاید بروم برای خودم خانه جدیدی بسازم...شاید...با این همه دل کندن از اینجا برایم آسان نیست...نمی دانم چه کنم



 
 
مولونا
نویسنده : سایه - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
 

گفت ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


 
 
جهان
نویسنده : سایه - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

خوابش رو دیدم‌‌....نمی دانم الان کجاست ولی در خواب کنارم بود به همان اندازه لطیف و خواستنی که در بیداری می شناسمش ....فرقش؟ امن بودم درخواب و اضطراب از دست دادنش را نداشتم ...
بیدارکه شدم زمانم را و مکانم را از دست داده بودم

پ.ن: سالها رو شمردم شش سال شد که ندیدمت 

پ.ن۲: کلمات در سرم می لولند...نمی توانم به صفحه بکشانمشان...


 
 
جهت ثبت در تاریخ
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤
 

خوابیده ام روی تخت....خواب و بیدارم....پسرک چسبیده به من...پاهای کوچک عریانش چسبیده به شکمم...تجسمی از سال قبل که هنوز در من بود...یک لحظه انگار عطر چادرت پیچید در اتاق....خواب بودم یا بیدار ؟ نمی دانم....در یک بعد از ظهر گرم تابستانی در میان نفسهای گرم پسرک و عطر دامنت وقتی نمی دانم خواب بودم یا بیدار سی و دو ساله شدم.... 



 
 
به بهانه جام جهانی
نویسنده : سایه - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦
 

هوا سرد بود و شیشه ها بخارگرفته....من تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم ...بابا وسط هال می نشست و بازیهای استقلال رو نگاه می کرد و من اسم فوتبالیستها رو که گزارشگر می خواند روی بخار شیشه می نوشتم....این اولین چیزی است که از فوتبال یادم می آید....نه ساله بودم که عاشق عابدزاده شدم چون دخترخاله های بزرگترم عاشق عابدزاده بودند و عکسهایش رو مخفیانه دور از چشم مامانهایشان جمع می کردن....بعدها وقتی دبیرستانی شدم زمان ورود من به دنیای فوتبال بود..... روزهای دبیرستان عاشق کلینزمن و ماتئوس بودن....روزهای پرسپولیسی بودن دو آتشه...شرط بستن سر برنده جام باشگاههای اروپا...روزهای بریدن عکس کلینزمن از روزنامه ها....اشک ریختن به خاطر باخت بایرن مونیخ...فوتبالهای زنگ ورزش...با مانتو و مقنعه ....و برد تاریخی مقابل استرالیا
بهانه نوشتنم بازی امشب بود.....امشب که هرجای دنیا باشیم مهم اینه که ایرانی هستیم به دور از قومیت و مذهب و گرایشهای سیاسی
امشب جادوی سبز فوتبال ما رو ۹۰ دقیقه یکی می کند و همدل. ..تا  لحظاتی پر شویم از هیجان و استرس و امید و امید و امید....


 
 
بغض
نویسنده : سایه - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥
 

من گم شده ام ...شانه ای به من بدهید برای گرییستن


 
 
روزهایی با طعم گس خرمالو
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
 

دوم خرداد خاطرات دختر نوجوانی را برایم زنده می کند....دختر نوجوانی که به خاطر چند ماه ناقابل نتوانسته بود رای بدهد....دختری که «صبح امروز» و « ابرار ورزشی» می خواند...دختری که توی سرویس مدرسه بحث سیاسی می کرد و چه ابلهانه فکر می کرد که دنیا قابل تغییراست... 
دوم خرداد یادآور نوجوانی دختری است که باد رویاهایش و روزنامه هایش رو برد....دختری که سالها بعد سعی کرد سیاست را فراموش کند و خودش رو با گلهای شمعدانی سرگرم کند...
یادآور روزها و آدمهایی که ساده رفتند و فراموش شدند و زندگی همچنان بدون تغییر زشت و بی افق در جریان است...



 
 
← صفحه بعد