عطر مریمهای ایستاده در گلدان که می پیچد توی اتاقم مرا هوایی می کند.....بوی عبور می دهد...بوی انتظار و لبخند...بوی شبهای اردیبهشت...بوی اتفاق می دهد...اتفاقهای افتاده و نیفتاده در بازه ای از لحظه های نابارور گذشته...
عطر مریمها بدجور هواییم می کند.....مثل آن شب اردیبهشتی که نونا هم آمده بود و سه تایی نشسته بودیم توی بالکن و چای شیر می خوردیم که نونا درست کرده بود (به قول خودش به سبک هندی)... حرف می زدیم و می خندیدیم...تو بودی و گرمای لبخندت...و نسیم بهاری که موهایت را از پیشانیت کنار می زد و من سرمست از عطر آن مریمها...همان مریمهای لعنتی...
عطر مریمها هواییم می کند... ایستاده اند در گلدان...غنچه هایشان یکی یکی باز می شود و من سرمست از بویشان می نشینم در مسیر نسیمی که از پنجره اتاقم می پیچد لابلای غنچه ها.....یادگاری دور از گذشته!
پ:ن: اگر این متن کمی مبهم است بر من ببخشایید و بگذارید به حساب ناباروری اینروزهای قلمم!
پ.ن2:گلهای مریم هدیه است
دخترکی که درونم زندگی می کند این روزها غمگین است...به رویم نمی آورد ولی می دانم که غمگین است...مرتب خمیازه می کشد موهایش را شانه نمی کند و وقتی ازش سوال می پرسم با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و الکی لبخند می زند که مثلا خوشحال است...
دخترک درونم این روزها بهونه گیر است....مرتب به این ور و آنور لگدپرانی می کند...اخم و تخم می کند و با من لجبازی می کند....شبها انقدر حرف می زند که مغزم را می خورد و گاهی چنان قیافه حق به جانبی می گیرد که دلم برایش می سوزد....
دخترک درونم خیلی زنانه است....مثل زنهای کولی دامنهای پرچین می پوشد..موهای فرفریش رو روی شانه های عریانش رهای رها می کند... دوست دارد برقصد... بی محاباچیز بنویسد... بی فکر عاشق شود...و از تصمیمات مردانه من و بندهایی که به زنانگی هایش می زنم متنفر است....
بعضی وقتها می رود آن گوشه گوشه ها قایم می شود تا من پیدایش نکنم ولی من می بینمش که نشسته یک گوشه و صدای آرام و یکنواخت هق هقش را می شنوم...
صدای مویه اش به صدای زیر پیرزن کولی می ماند که زیر لب آواز محلی می خواند...
پ ن: اینکه هفت سال است. هر سال هنوز صبح زود با پیغام تبریک روز زن از طرف تو بیدار می شوم دخترک درونم را خوشحال می کند و گاهی هم نگران که نکند هنوز درگیر باشی....
برای من با یک دامن قرمز شروع شد...همان دامن قرمز که مامان برام دوخته بود و معلم دینی مدرسه توی کوچه من رو با اون دامن دیده بود...روز بعد من را دفتر خواستند و گفتن به خاطر نمراتم از سر تقصیراتم می گذرند وگرنه دختری که به سن تکلیف رسیده باید محجبه در انظار عمومی رفت و آمد کند...بله اون زمان ده ساله بودم و به خاطر یه دامن قرمز توبیخ شدم...
چند سال بعد دوران چادر شروع شد وقتی مجبورمون کردند توی مدرسه راهنمایی چادر سر کنیم...شاید یک ماه هم طول نکشید که مدرسه قانون را برداشت چون چند نفر از بچه ها وقت سوار شدن به سرویس به خاطر گیر کردن چادر زیر دست و پاشون به شدت زمین خورده بودند....به جایش مقنعه کش دار چونه دار سرمون می کردیم و سر صف دعا می خواندیم و همزمان ناظم مدرسه مراقب بود که رنگ جورابهایمان سفید نباشد...وضع یه همین منوال بود....
دبیرستان بدتر هم شد...حالا یه جمع دختر بودیم به سن بلوغ رسیده....خوشحال و سرزنده...و دنبال کشف دنیاهای جدید و رازهای جسمانی...دوست داشتیم بیش از حد و با صدای بلند بخندیم....زیبا به نظر برسیم و از مانتوها و شلوارهای گل و گشاد سورمه ای متنفر بودیم....پوشیدن شلوار جین در مدرسه ممنوع بود و اصلا یادم نیست که چند بار به خاطر این مسئله من و دوستهایم توبیخ شدیم....
سالهای اول دانشگاه شاید بهترین دوره بود...نه مانتوهای کوتاه و تنگ مشکلی بود و نه آرایش...نه حرف زدن با پسرها قدغن بود و نه کسی به خاطر خنده بلند توبیخت می کرد...اصلا انجمن اسلامی دانشگاه تعطیل بود..ولی در خیابان همچنان همان وضع قبل حاکم بود و مرتب باید به هرکس و ناکسی نسبتت را توضیح می دادی و مراقب بودی که خدای ناکرده روسریت کمی عقب نرود....
اولین بار که پایم رو از مملکت اسلامی بیرون گذاشتم و در خیابان باد در موهایم پیچید را هنوز به خاطر دارم...باید سالها روسری و مقنعه را به اجبار_تاکید می کنم_به اجبار به سر و گردن و گوشهایت پیچانده باشی و مرتب مراقب بوده باشی که موهایت بیرون از روسری نریخته باشد و با دیدن هر آدم ریشو و یا چادری و یا ونهای بزرگ ارشاد ناخودآگاه دست به روسریت برده باشی تا بفهمی چه می گویم...یه کم طول میکشد تا عادت کنی به اینکه کسی در خیابان حقوق نمی گیرد که لباسهایت را چک کند یا مجبور نیستی به کسی توضیح بدی که با چه کسی راه می روی و دست چه کسی را گرفته ای....
همیشه فکر می کنم حتما روزی می رسد که درهمین تهران بزرگ وقتی در خیابان راه می روم باد موهایم را نوازش کند و به خاطر نوع پوششم مجبور نباشم به هر کس و ناکسی توضیح پس دهم...وعده دوری به نظر می رسد ولی حتما این روز برای دخترک نیامده ام خواهد رسید...روزی که به خاطر پوشیدن دامن قرمز توبیخ نشود...

فیلم the descendant نکته های زیادی دارد که مخاطب را جذب کند: کلیشه تلخ و غم انگیز عشق و خیانت که شاید لابلای زندگی خیلی از ماها جریان دارد...بازیهای تاثیرگذار که می توانی گاهی خودت را جای یکی از شخصیتهای فیلم بگذاری و تمام ثانیه های فیلم رو با آنها زندگی کنی....
ولی برای من تمام داستان خلاصه شد در چشمهای جرج کلونی در لحظه خداحافظی با همسرش وقتی خستگی و عشق ,نفرت و دوست داشتن و تمام زخمهای ناسور روحش درعمق نگاه راز آلودش پیدا بود....
نگاهی که به یادت می آورد که رنج کشیدن یک سر دوست داشتن است و پایانی همیشه هست برای هر آغازی و این شاید قانونی است نا نوشته برای تمام دورانها و نسلها...

آدمها قبل از اینکه خودت بفهمی سر می خورند توی زندگیت....قبل از اینکه بفهمی عادت می کنی به حضور نامرئی شان....عادت می کنی به حسهایی که ازشان میگیری و انرژی که بهت می دهند....نمی فهمی چطور شد که دلتنگ احوالپرسیشان می شوی و یا فقط با یه پیغام کوتاه ساعت 12 نیمه شب لبخند می زنی و فکر می کنی کسی آن طرف شماره ها می داند که تو چقدر خسته و خواب آلودی....
آدمها خیلی سریع سر می خورند لابلای لحظه هایت....شاید خودت راه سر خوردن را باز گذاشته ای.... حس غریبی (قریبی) است....گاهی هم عجیب و گیج کننده... این میدانهای انرژی که هر دو طرف لمسش می کنند...حسش می کنند...
باید بسپاریش به لحظه ها... کمی هم صبور باشی....زمان گاهی شگفت زده ات می کند
عادت کرده ام
به بازگشت هر باره ام با تو
با سری کمی رو به چپ
میان حجم سنگین فکرهایم
همانجا که اصل زنانگی است
و تو غرق در نیمکره راستت
تنها معنای خواهشی.....
" ملینا نظریان"
پ.ن: پر شده ام از میل به نوشتن ولی ثانیه ها با شتاب می گذرند و من این روزها فقط دوان دوان و نگران به دنبال عقربه ها می دوم....
همه رفتین شمال و من ماندم اینجا با جزوه هام....بعد چند سال این اولین باریه که عید شمال نیستم .... دلم می خواست الان اونجا بودم مثل هرسال .... هوا سرد بود می چسبیدیم به بخاری... هوای شمال که به موهام می خورد فر میشد شما همش صدام می کردین فرفری ...مثل هر سال تو صبحهای مه گرفته و خنک و مرطوب بهاری از خواب پا میشدیم می رفتیم جنگل...هی سرهامون رو به هم می چسبوندیم نیشهامون رو باز می کردیم عکس می انداختیم....می رفتیم بازار زیتون پرورده و لواشک آلو جنگلی می خریدیم شب که می شد یه کم بارون ریز که می گرفت احمد مجبورمون می کرد بریم لیدو...می شستیم رو صندلیهای رو به دریا هی اونا قلیون می کشیدن..هم ما غر می زدیم که سرده می خوایم برگردیم خونه...آخر شب می شستیم تا بوق سگ شلم بازی می کردیم..من و ساناز با هم یار می شدیم هی جرزنی می کردیم....دعوا می کردیم سر بازی....نمی گذاشتیم هیچکس بخوابه... گاهی با ساناز می رفتیم تو آلاچیق توی حیاط کنار بنفشه های باغچه حرفهای یکسال رو می زدیم واسه همدیگه ..دلم همه اون لحظه های خوب رو می خواد....دلم هوای مرطوب می خواد و نم نم بارون.... شرجی دریا و درختهای سبز جنگل....قدم زدن پشت هتل و کاخ شاه....و از همه مهمتر بودن کنار شما رو....عید تهران زیبا نیست!!
روزهای آخر اسفند است....
شاید معجزه هرگز اتفاق نیفتد
ولی بیا بنشین با من دعا کن
شاید که دعایمان مستجاب شود....
"آمین"
شما که نوشته های من رو خواندید و می خوانید حتی اگر یک بار _فقط یک بار_لابلای این سطرها و این واژه ها یک حس خوب گرفتید به اندازه همان حس به من بدهکارید...سال که نو شد یاد من باشید...حساب بی حساب!
"سال نویتان مبارک"

سکانسی هست در فیلم "بوی کافور, عطریاس" آنجایی که بهمن نشسته کنار مادرش که آلزایمر دارد و ناامیدانه برایش کتاب می خواند تا شاید لابلای کلمات جرقه ای تو ذهن مادر پیدا شود و یه بار دیگه پسرش را بشناسد...همونجا که بهمن از عطر یاس حرف می زند و از لحظه های کودکی اش...همونجاست که مرا می برد به گذشته و لحظه های زیادی که برایت خاطرات کودکیم را تعریف می کردم و آلبومها رو برایت مرور می کردم با تعریف جزئیات هر کدام از عکسها که شاید توی یکی از آنها خودت رو به یاد بیاوری و من رو...توی همون سکانسه که من مردن پیش از مردنت رو به یاد میآورم با نگاه خیره ات به من که همیشه و همیشه در من ثبت شده است....راست می گفت بهمن فرمان آرا : این انصاف نبود... این مردن قبل از مردن بود....
بعدا نوشت: فردا پنجشنبه آخر ساله...اگه فقط یه دلیل باشه _فقط و فقط یه دلیل_ که دلم بخواد دنیای دیگه ای وجود داشته باشه...اینه که یه بار دیگه ببینمت..یه بار دیگه بغلم کنی و رها بشم توی بوی پیرهنت...آره واقعا دلم می خواد دنیای دیگه ای باشه بدون فراموشی...

می خواهم از درس خوندن این روزهایم برایتان بنویسم.... این روزها دوباره سرم رو فرو کرده ام لای جزوه ها و کتابها و تستها و باز دارم نوشته های صد تا یه غاز رو فرو می کنم توی مغز بیچاره ام... خودم هم می دانم که خودخواهم و نمی دانم که سرانجام این خودخواهی چه خواهد شد...در بهترین حالت چهارسال جوونیم را باید در بیمارستان بگذرانم و بعد برای هشت سال کوچ کنم به شهری یا روستایی محروم که شاید نامش را هرگز نشنیده باشم...زندگی مسخره ای دارم نه؟
واما درسهایم و تجلی ذهنی که هرکدام وقت خواندن برایم دارند:
جراحی یعنی order ..همون کتاب آبی کوچولو که می گرفتیم توی دستمون و راه می افتادیم تو بخشها....یعنی شکم حاد..ریباند تندرنس...یعنی مالتیپل تروما...جراحی یعنی یاد گرفتن اصول ...یعنی مریض با درد بیاید پیشت و خوشحال برود....جراحی خوبست چون جراحها خوبند..زندگی را سخت نمی گیرند و همه چیز را در تیغ بیستوریشان به سادگی خلاصه می کنند...
زنان را هیچ وقت دوست نداشتم...زنان یعنی لیبر..یعنی زایش هیچ از هیچ در میان هجمه ای از جیغ و آب خون و کثافت....یعنی اینداکشن و شمارش قطره ها با چشمهای خواب آلود...یعنی چرخوندن سونیکیت بین شکمهای بالا آمده برای شنیدن تپشهای موجودات به دنیا نیامده....نه!هیچ وقت زنان را دوست نداشتم شاید هم به خاطر حفظ کردن هفته ها برای اینکه تصمیم بگیرم چه وقت به بارداری یه مادر خاتمه بدهم...
روان شاید بهترین باشد....آسان است و فقط باید داروها و عوارضشان را حفظ کنم...بیمارهایش انگار جلویم رژه می روند....سیروان پسر کرد دوقطبی و یا دخترک سایکوز حادی که قربانی یه تجاوز گروهی شده بود....قصه هایشان و مصاحبه هایی که با هرکدامشان را داشتیم هیچ وقت فراموش نمی کنم...روان بخشی از زندگی همه است بخش آزاد و بیرحم زندگی...
پوست درس شیرینی نیست...پر است از اصطلاح و کوفت و زهرمار..ولی برای من پوست درس ویژه ایست...تو بخش پوست بود که زندگی ام به طور کلی عوض شد ...پوست برای من پر است از خاطره ها و شیرینیها و نگفته ها که دلم می خواهد گاهی ذره ذره بنویسمشان...نوشتن, لذت لمس لحظه ها را برایم می آورد...
وقتی قرار به انتخاب بود بین سوختگی و ارتوپدی، اگر ارتو را انتخاب نمی کردم بیشک بخش مهمی از پزِشکی رو از دست می دادم....ارتو بخش بیشترینهاست...بیشترین کار بیشترین کشیک..بیشترین درس.بیشترین بیمار و بیشترین درآمد البته برای متخصصانش...مطمئنا اگر مرد بودم و یا حتی انقدر ریزه میزه و کم زور نبودم دوست داشتم ارتو را برای ادامه تحصیل انتخاب کنم ولی حیف که خدا وقت آفرینش من نیم نگاهی به علایقم در آینده نکرد....
نورولوژی یعنی بخش مردگان....یعنی نورولوژیست های مغرور که راه می روند در بخش و چکش رفلکس در جیبشان است...یعنی راندهای احمقانه بین مریضهایی ساکت و خاموش که اکثرا هیچ وقت خوب نمی شوند....بیشتر اوقات در نورولوژی زندگی نیست، فقط کمکشان می کنی که آسوده بمیرند....
11 درس دیگر باقی مانده...اگر بخواهم همه را بنویسم هم من نا امید می شوم و هم شما...راستش زندگی کردن را فراموش کرده ام...ساعتها در خانه خودم را حبس کرده ام و یادم رفته است زندگی لذات دیگری هم دارد...رویاهایم محقر است...خوب می دانم...
پ.ن:شاید این روزها کمتر وقت کنم که بنویسم یا کمتر وقت کنم که بخوانمتان...جبران خواهم کرد!!

عصبانی بودم....هنوز هم هستم....ولی نه به اندازه چند ساعت قبل....دراز کشیدم روی تخت و اشکهایم آرام آرام سر می خورند و گم می شوند لابلای موهایم....چشمهایم را می بندم... نه! این این اشکها کنترل نمی شوند....هنوز هم متلاطمم و آشفته...حرفهایش هنوز توی گوشم است: اینطور که تو فکر می کنی نبود سایه و صدای خودم که بر سرش فریاد می زدم که نمی خواهم دوباره صدایش را بشنوم....حالا دیگر همه این حرفها و داد و قالها رنگ باخته اند و من ماندم و سکوتی که گاهی هق هقم می شکندش و سیل اشکهای مدام که ازشان متنفرم....ازاین اشکها که بعد از هر تلاطمی ضعیف و رقت انگیزم می کند... اینکه جا و مکان نمی شناسند و بعد از هر بار که عصبانی و خشمگین می شوم چنان شروع به باریدن می کنند که توان کنترلشان را ندارم و منتظرند تا بعد از هر طغیانی آنقدر ببارند تا هرچه بیشتر ترحم برانگیز و ناتوان جلوه کنم...
هنوز هم عصبانیم ولی این اشکها که نمی دانم از کجا قدرت می گیرند ناتوانم می کند و بدتر ازهمه اینکه در اختیار من نیستند....
عکس دخترش را برایم شیر می کند نوشته است "عشقم...نفسم...عمرم...مانا" مانا کوچک است وخوشگل توی پیراهن کوتاه سرخابی و جورابهای سفید کوچک و خرگوشهای کوچکی که به جورابهایش آویزان است... برایش می نویسم چه حسی دارد مادر شدن؟ کمی با تاخیر می نویسد: عجیب است ولی خیلی حس خوبی است...
راست می گوید مادر شدن باید حس عجیبی باشد...حتما خیلی سخت است و در عین حال دلچسب...اینکه بزرگ شدنش را تماشا کنی که جلوی چشمهایت قد بکشد...رشد کند...دندان در بیاورد....دلم می خواهد اگر روزی بر سرم فریاد کشید که چرا به دنیا آوردمش (همینجور که وقتی نوجوان بودم خودم بارها این رو به مادرم گفتم ) بهش بگویم که زندگی ارزش درد کشیدن را دارد...ارزش اینکه به دنیا بیایی ...پوست بینداری ....عشق بورزی و دوست داشته شوی....دوست دارم بداند که هرگز از او نخواهم خواست رو به اعتقادات من نماز بخواند و آزاد است در دنبال کردن رویاهایش....ولی باید بداند لحظه های تلخی هم حتما هست...لحظه هایی هست پر از تردید که ناچار است به انتخاب..ممکن است کسی را و یا جایی را ترک کند و ممکن است رنج بکشد و ناامید شود ،از دست بدهد و احتمالا لحظه های زیادی در زندگیش خواهد بود که به تلخی خواهد گریست... ولی با همه اینها زندگی بدون دنبال کردن رویاها و عشقهایش نمی ارزد ....و همین جاری شدن و به چالش کشیدن زندگی است که بزرگش می کند و صیقل می دهدش فارغ از رسیدن یا نرسیدن...داشتن یا نداشتن...
می خواهم بداند که لحظه هایی هم هست که خودخواه خواهد بود همچنان که من وقت خواستنش و به دنیا آوردنش بودم و روزی خواهد رسید که ضربه های آرام و ممتد این خودخواهی غریزی را در وجودش حس خواهد کرد....
چشمانم به دنبال نگاه کودکان مرده می گردد
"حمص" غرق خون و آتش است
سازمان ملل نطق صلح و دیپلماسی می خواند
و از بیرون طنین الله اکبر به گوش می رسد........
فقط یه خواب بود ولی روشن بود و واضح...توی حیاط خونه قبلی نشسته بودیم روی پله های بالکن رو به باغچه....حتی گلهای رز باغچه رو هم می دیدم و گلدانهای شمعدانی مامان که دور باغچه با دقت چیده بودشان...دیوار پیچک پوش روبرویمون بود...نشسته بودم کنارت...خیلی نزدیک به تو....حرف نمی زدی ولی خوشحال بودی....چشمهایت می خندید و نور آفتاب روی پهنای صورتت می شکست....خواب بود ولی روشن بود و گرم و صدای گنجشکها هم بود....و حس خوب بودن با تو...حس خوب بوی تنت و لمس گرمای دستهات....خواب بود ..از همانهایی که وقتی بیدار می شوی آه می کشی که چرا فقط یک خواب بود....

نظرات ()